قدم به قدم گم شدهایم در ناخودآگاه شلوغمان. و یا شلوغی ناخودآگاهمان. و شاید ناآگاهی شلوغ خودمان... جایی وسط بودنهای نابودمان.
وقتی به دخمه گرفتاری، روزنههای بخیل سرک کشیده به حال زارت میشوند خورشیدهایی که به تعددشان میبالی. طعم گس نفسهای در قفس را میچشی و بازدمش را هم میخوری که مبادا شیرینی از کامت بپرد.