آخر با چه زبانی بگویم؟

از کدام منبر اعلام کنم؟

آن سین گمشده من سیاست بود!!! نه سانسور!

خودش دوخت این عبای ژنده را... خود آقا هوشنگ...

و من به تن کردم...

اینجا نظرات تعطیل است. برو پایین پدر آمرزیده.

امضا : میخو

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:55 نويسنده میخو

از صبح خروس‌خوان این جغله‌ها می‌ریزند توی کوچه که به قول خودشان «گل کوچیک» بازی کنند. صد بار با سطل آب روی سرشان بریزی، باز همین آش است و همین کاسه! دو سه بار تصمیم گرفتم به سبک دوران جنگ‌های صلیبی روغن داغ بر سرشان بریزم تا بلکه ونگ ونگشان بخوابد. ولی دل نداشتم. بس که رئوفم ماشاءالله!

آن روز دیگر کارد به استخوانم رسید! یعنی می‌خواهم ببینم میخو نباید دو دقیقه در روز تمرکز فکری داشته باشد تا بلکه بتواند گره کوری از علم را باز کند؟! خونسردی خود را حفظ کرده، سرم را از پنجره بیرون بردم و با صدایی مهربان و دلنشین عرض کردم: «عزیزان من؛ ای امیدهای آینده این مرز و بوم؛ سر و صدای شما پدر علم را سوزاند! آخر به کدامین دلیل خفه نمی‌شوید؟»

تخس‌ترینشان که ادعا می‌کرد کاپیتان است یک قدم جلو آمد و زبان به شکایت گشود که: «ای آقا جان... کجای کاری؟ یک زمین بازی برای ما درست نمی‌کنند عمو! شما از کودک معصومی مثل من چه انتظاری دارید؟ ما باید در اوقات فراغت به بازی و تفریح بپردازیم تا در آینده افراد مفیدی برای جامعه خویش باشیم و مشت محکمی به دهان آمریکا بکوبیم.» و اینجا بود که هم تیمی‌هایش در حمایتی آشکار از وی، چند شعار آبدار علیه خط دفاع و حمله تیم ملی فوتبال آمریکا سر دادند...

گفتم: «شما که اینقدر پسر خوب و با کمالاتی هستی باید اوضاع مملکتت را درک کنی عزیز دلم! فعلاً مسائل مهم‌تری در کشور وجود دارد که رسیدگی به آن نیازمند سرمایه‌های زیاد و صبر و استقامت افراد متعهدی مثل شماست! تقاضا می‌کنم در این برهه حساس از تاریخ، با درک اولویت‌ها به پیشرفت هرچه بیشتر این مرز و بوم کمک کنید تا هرچه زودتر گل و بلبل از سر و کله‌مان بالا برود. درست است که شما باید افراد مفیدی برای فرداها باشید؛ اما اگر قرار باشد هر روز این بساط را راه بیاندازید، امثال بنده که باید همین امروز افراد مفیدی باشیم و زودتر به افق کشور برسیم، نمی‌توانیم دو دقیقه کپه مرگمان را بگذاریم و در نتیجه مملکت اصلاً پیشرفت نمی‌کند. بعداً اگر شیطانی کنید می‌دهیم نفت مملکت را تمام کنند و چیزی برای فردای شما باقی نماندها! آن وقت دیگر همسایه شمالی هم کاری به کارتان ندارد. باید بروید دنبال...»

خلاصه این که در یک دیالکتیک خوشمزه مجابشان کردم به ترک کوچه. البته معلوم بود بچه‌های منطقی و باشعوری هستند. چون تا حرف تحریم نفت و مشتقاتش به میان آمد، دمشان را روی کولشان گذاشتند و رفتند.

با خودم گفتم حالا که شر این موجودات از سر باز شد، می‌توانم در این آرامش کم نظیر از دیدن برنامه‌های زیبای تلویزیون لذت ببرم. اما چشمتان روز بد نبیند...

همین که تلویزیون روشن شد، دیدم خبرنگار رسمی کشورمان در کنار یک زمین چمن فوتبال ایستاده و با یک افغانی که لباس ورزشی به تن دارد و یکسره حمد و ثنای مسئولین ما بر لبش جاری می‌شود، مشغول مصاحبه است. گویا از محل کمک‌ها به مردم مظلوم افغانستان یک زمین فوتبال با استانداردهای بین‌المللی و در حد مسابقات لالیگا در کابل ساخته شده و در نوع خود بهترین بود.

همین شد که به سرعت سمت پنجره رفتم و چند بار داد زدم ای بچه‌ها... بیایید همینجا بازی کنید. بیایید ای امیدهای آینده... اما وقتی دوباره طنین خنده‌های آن کودکان بازیگوش در کوچه شنیده نشد، دیدگان خویش را غرق در اشک دیدم و با چشم دوختن به آفتاب در حال غروب بانگ برآوردم که ای خدا...!!!

البته بچه‌ها زیر پنجره نشسته بودند و منتظر موقعیت مناسب برای شلوغکاری دوباره می‌گشتند. پدر سوخته‌ها نگفتند واقعاً گورشان را گم کنند بلکه این داستان ما خوشگل شود و آخرش بگوییم دیگر هرگز کسی آن پسرکان معصوم را ندید! دوباره قشقرق به راه انداختند. پیش خودم فکر کردم الان مردم کابل در آسایش به سر می‌برند و می‌توانند افراد مفیدی برای مملکتشان باشند...

تا یادم نرفته بگویم این ماجرا مربوط می‌شود به زمان اقامتم در کشور زیبای تاجیکستان.

راستی به یاد یک لطیفه افتادم. بخوانیم و بخندیم:

مردم مظلوم عراق


امضا : میخو

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 14:41 نويسنده میخو |