مهدی جان!

شرمنده‌ام به خدا. همیشه می‌دانستم عمل‌گرا بوده‌ای. شکی نبود! ولی چه کنم که یک اشتباه کوچک کردم و سوختم. تا قیام قیامت داغ این خطا بر دلم می‌ماند.

فرق چندانی برای من نداشت که تو بیایی یا آن سید سبز. ولی همین تفاوت اندک است که حالا وجدانم را به درد آورده از آنچه کردم. پشیمانم. نه از اینکه نام آن سید را در برگه نوشتم... نه! از این ناراحتم که چرا در برداشتم از تو اشتباه کردم... که چرا احساس می‌کردم تنها عامل برتری تو٬ افراد دور و برت هستند... که چرا خودت را نمی‌دیدم... که چرا ایده‌های تو را منطقی‌تر و برنامه‌ات را پربارتر می‌دیدم و آن را همه جا جار می‌زدم٬ ولی در عمل رفتار دیگری داشتم... و چرا و چرا و چراهای دیگر...

ای شیخ مهدی کروبی!

اگر نام میر حسین را در برگه نوشتم٬ ذره‌ای ناراحت نیستم! هر آنچه مرا عذاب می‌دهد٬ در آن واقعیاتی است که ندیدم. چرا وقتی هر روز آقای کامران می‌آمد و فقط برای تو شمشیر می‌کشید٬ قضیه را نگرفتم؟ آن کامران همه چیز را تا ته می‌خواند و من نمی‌خواندم! حالا وقتی بعد از شش ماه دوباره به پشت سرم نگاه می‌کنم٬ چهره تو روشن‌تر شده.

مهدی عزیز!

امثال من که اطرافیانت را می‌ستودیم و آنها را جان مایه‌ی قوت تو می‌دیدیم٬ حالا باید چشم باز کرده و ببینیم آنچه دیدنی است! دور و برت خالی از چهره‌ها شده و تو مانده‌ای و تهمت‌ها و تخریب‌ها و فشارهای مغرضانه... و این مردم! که حالا معنی جرأت و شجاعت را درک می‌کنند. شجاعت یعنی دست پسرکی را گرفتن که دنیا بر زمینش زده و تمام قدرت‌های شوم دهانش را بسته‌اند... یعنی احیای آبروی دخترکی درگذشته؛ که پلیدترین و بی‌آبروترین موجودات عالم٬ قصد محو یادش را داشتند؛ و این اعاده حیثیت به قیمت نابودی تنها راه ارتباطت با مردم تمام شود... جرأت یعنی اینکه در مقابل بیداد بایستی و بگویی چرا «روبسپیر» را به جای «وبر» محاکمه نمی‌کنید... یعنی متاعی را گرفته باشی و انکار نکنی... یعنی اولین کسی باشی که به تلاش مردم برای حضور٬ لبیک بگویی... شجاعت یعنی هزار بار در بوق و کرنای دروغ٬ توهم فرارت را بدمند و تو باز با اقتدار سر بلند کنی... یعنی پای خانواده‌ات را به میان بکشند و تو اعلام کنی که مرگت پایان این دفتر نخواهد بود... و اینها برای تو قطره‌ای بود از دریا! تا نشان دهی معنای شجاعت را٬ به بزدلانی که کباده جسارت می‌کشند.

مهدی جان!

می‌دانی بیشترین پشیمانی‌ام از کجاست و آن اشتباهی که داغش بر دلم مانده از چیست؟ ...از اینکه چرا به جای انداختن برگه رای در صندوق‌های جادویی شوم و سپردنش به دست نااهلان٬ نام تو را بر آن ننوشتم و این سند افتخار را قاب نکرده و بر دیوار اتاقم نزدم؟!!!

اینکه در گذشته چه می‌کردی و کجا بودی و چه کارنامه‌ای از خود رقم زده‌ای... اینکه نام تو در فهرست کاندیداتوری نوبل قرار بگیرد یا نه... اینکه جایزه جهانی صلح از آن تو شود یا نشود... برای ما فرقی نمی‌کند. اینها مهم نیست!

آقای کروبی!

مهم این است که مردم ایران تو را شناختند!


امضا : میخو

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 19:54 نويسنده میخو |

امروز با شعار «تغییر برای وبلاگ» وارد عرصه شدم. بدین ترتیب که نگارش بخشی از این مطلب را در اختیار پسرعموی عزیز میخو٬ جناب آقای «کامران دخوزاده» گذاشتم. یاد آور می‌شوم که عقاید سیاسی ایشان٬ 180 درجه با این حقیر اختلاف زاویه دارد. و البته این خود نشان دهنده ظرفیت بالای میخو و وبلاگش برای پذیرش تفکرات گوناگون است. نه مثل حاجی عزت‌ که... بگذریم!

با همه این اوصاف٬ دعوتتان می‌کنم به خواندن نوشته‌های عموزاده. باشد که چرند و پرندیاتش مقبول واقع گردد.

 ***

(کامران دخو زاده:)

پس از آن که عده‌ای از افراد معلوم الحال و مغرض با سوء استفاده از برنامه نود٬ اهداف و امراض و غرایز سیاسی شوم خویش را ارضاء نمودند٬ این دفعه نوبت به خود برنامه نود رسید که ضربه سیاسی دندان شکنی را بر دهان این دروغگویان وارد نماید.

حتماً جنجال سیاسی اغتشاشگران و رسانه‌های بیگانه در مورد مچ‌بندهای سبز بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران در بازی مقابل کره‌جنوبی را به یاد دارید؟! حال بنگرید که سایت رسمی برنامه نود با آدرس  www.90tv.ir چگونه دست این عناصر خاص را رو نموده:



همانگونه که حتما متوجه شده‌اید٬ در عکس واقعی که توسط برنامه نود منتشر شده٬ هیچ نشانی از آن مچ‌بندهای کذایی دیده نمی‌شود.

ای مردم! این است جنجال بیگانگان! با اتکا به ابزار فتوشاپ٬ افکار عمومی را گمراه می‌کنند. حتی هزینه سنگینی را متحمل شده‌اند تا در تمام طول بازی با استفاده از ترفندهای رایانه‌ای٬ مچ‌بند سبز بر دست بازیکنان ارزشی فوتبال ایران ببندند. امیدوارم مسئولین با اینگونه جو سازی‌های دروغین٬ به شدیدترین نحو ممکن برخورد نمایند.

ضمنا از برادر بسیار عزیزم٬ «عادل دخوزاده»٬ نهایت تشکر را دارم.

امضا : کامران دخوزاده

***

میخو:

استفاده کردیم عمو زاده. فقط چند نکته به ذهنم رسیده که متذکر می‌شوم.

شاید این دو عکس نشان از حرفه‌ای‌گری و سرعت عمل بی‌نظیر بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران داشته باشد! ممکن است بازیکنان در کسری از ثانیه  مچ‌بندهایشان را باز کرده و با این حساب٬ دو عکس کاملاً مشابه٬ ولی یکی با مچ‌بند و دیگری بدون آن٬ ثبت شده باشد. مگر نه اینکه در کنار جادوگری چون علی کریمی ایستاده‌اند! البته در جوابش می‌توان گفت اگر چنین توانایی‌هایی داشتند٬ به جام جهانی می‌رفتند! ولی اگر تئوری من درست باشد٬ فقط مهدوی‌کیای بیچاره قدرت تعویض بازوبند کاپیتانی‌اش را نداشته. به هر حال بنده خدا سنش بالا رفته است دیگر! همان بهتر که آن نامه را... ببخشید! همان بهتر که خداحافظی نمود!

حالا که حرف فوتبال به میان آمد٬ مسئله دیگری را مطرح می‌کنم. اگر واقع بین باشید٬ متوجه خواهید شد که فوتبال ما٬ تمام ورزش ما است و به گفته تماشاگر نمایان٬ ورزش ما عین [...]ـت ما و همچنین به فرموده آن بزرگوار٬ [...]ـت ما عین دیانت ما. بنا بر این با رعایت یک سری استدلالات منطقی متوجه می‌شویم که فوتبال ما عین دیانت ما است! و از آنجایی که عدالت از اصول دیانت می‌باشد و تساوی و برابری از ارکان عدالت٬ پس نتیجه مساوی بازی داربی٬ کاملا عادلانه و منطبق بر ارزش‌ها بوده! عشق فرمودید نتیجه‌گیری را؟!!!

راستی! میخو طرفدار هیچ تیمی نیست. ولی مدتی قبل در همین برنامه نود و طی یک نظرسنجی دیده بودم که حدود 61درصد از مردم طرفدار پرسپولیس بوده‌اند و حدود 38درصد هوادار استقلال و مابقی٬ پخش در بقیه تیم‌ها. اما خوشبختانه با گسترش عدالت و مهرورزی و با رعایت اصل فوتبال ما عین [...]ـت ما٬ پس از داربی شصت و هفتم و طی یک نظرسنجی تلویزیونی٬ کاشف به عمل آمد که این آمار به دو قسمت 50درصدی تغییر کرده. این بود که احساس نمودیم کم‌کم آب دارد سربالا می‌رود. امیدواریم از فردا٬ ذائقه غذایی ما عین [...]ـت ما نشود.چون:

به خدا سیب‌زمینی دوست ندارم!

امضا : میخو

+ تاريخ شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 21:23 نويسنده میخو |

بنا به مسئله‌ای که در ادامه آن را ذکر خواهم نمود و به دلیل مسئولیت سنگینی که بر عهده میخو قرار گرفته٬ در این برهه زمانی حسّا..س واجب می‌دانم که با الگو قرار دادن اوستا محمود در شجاعت٬ از جان گذشتگی نموده و دست دشمنان را رو نمایم. میخو در اولین اقدام محمودانه یا همان شجاعانه یا جسورانه یا متهورانه٬ لیست سیاه زیر را٬ که در بر گیرنده خطرناک‌ترین دشمنان است٬ منتشر می‌نماید.

دشمنان این آب و خاک و ابر و باد و مه و خورشید و فلک٬ به شرح زیر می‌باشند. آنها را بشناسید:

-     انسان‌٬ جن٬ اسب آبی٬ کرم خاکی٬ فیل٬ سوسک سیاه و سفید و خاکستری٬ پشه آنوفل٬ شفیره کرم ابریشم٬ موجودات تک سلولی و نوعی پرنده ناشناخته که طی سال‌های آینده در گینه بیسائو کشف خواهد شد.

-    «بی.‌بی‌.سی»٬ «سی.‌ان.‌ان»٬ «اِی.‌بی.‌سی»٬ «سی‌.سی.‌یو»٬ «آی.‌سی.‌یو»٬ «وی.‌سی‌.دِم»٬ «اوه.مای.گاد»٬ «وِر‌.آر.یو»٬ «کام.تو.می»٬ «آی.نید.یو»٬ «بی.کاز»٬ «آی.لاو.یو»٬ «اَند.دو.نات»٬ «فور.گِت.می»٬ «پی.لیز»!!!

-      افرادی چون (از کوچک به بزرگ) جرج سوروس٬ یورگن هابرماس٬ ماکس وبر٬ کارل مارکس٬ گالیلئو گالیله٬ نیکلاس کوپرنیک٬ ارشمیدس٬ اپیکور٬ ارسطو٬ افلاطون٬ بقراط و سقراط. همچنین جای بسی شرمندگی است که ابوریحان بیرونی٬ خیام نیشابوری و جلال آل ایرج‌میرزا٬ سه تن از مشاهیر ایرانی نیز در این لیست قرار دارند.

-    متفکران٬ اندیشمندان٬ روشنفکران٬ بزغاله‌ها٬ دانشجویان٬ دانش‌پژوهان٬ دانشمندان٬ دانش‌آموزان٬ دانشیاران٬ دانشگاهیان و به طور کلی هر مقوله‌ای که با دانش و بزغاله در ارتباط است.

-    لیلی و مجنون٬ خسرو و شیرین٬ بیژن و منیژه٬ زهره و منوچهر٬ رومئو و ژولیت٬ تام و جری٬ پلنگ صورتی٬ میکی‌موس٬ ملوان زبل٬ پروفسور بالتازار و یوگی و دوستان.

-     علی کریمی٬ جواد نکونام٬ مهدی مهدوی‌کیا٬ مسعود شجاعی٬ حسین کعبی و محمد نصرتی. ضمنا باید مواظب آقای علی اکبر استاد اسدی هم بود.

-     درختان همیشه سبز مثل سرو و کاج٬ قورمه سبزی٬ سبزی پلو٬ پاس همدان٬ چمن زمین فوتبال و از این مچ‌بندها که تازگی‌ها مد شده.

-      آقا شهرام که در یکی از جزایر زندگی می‌کند٬ سیصد میلیون تومان پول بی‌زبان٬ بعضی‌ها که اسمشان چهار سال توی جیب بعضی‌های دیگر گیر کرده بود٬ و... و... خانواده... خانواده آقای... بگویم؟... بگویم؟... خانواده آقای دکتر ارنست را می‌گویم بابا!!!

-     قاتلان خانم مروه شروینی٬ قاتلان خانم ندا آقاسلطان٬ بازجویان زندان ابوغریب٬ بازجویان زندان گوانتانامو و بازجویان زندان کهریزک.

-     نویسندگانی که به در و دیوار و این و آن نامه می‌نویسند؛ یا فال قهوه می‌گیرند؛ یا به جای اینکه مثل آدم مقاله بنویسند٬ چنان مطلب را می‌پیچانند که فقط بقیه دشمنان بفهمند ماجرا چیست.

-      و بالاخره٬ جناب میخو  دخوزاده.

 

راستی! یادم رفت بگویم چرا به افشای گونه‌های مختلف دشمنان پرداختم. علتش این بود:

شکست مکرر دوستان٬ از دشمنان فرضی!

امضا : میخو

.....................................................................................................................................

+ تاريخ پنجشنبه نهم مهر ۱۳۸۸ساعت 4:6 نويسنده میخو |

در این نقد کوتاه که خارج از رسم معمول وبلاگ است (از خوانندگان به دلیل تفاوت نوع نگارش این مطلب با مطالب قبلی پوزش می‌طلبم)٬ میخو قصد دارد موضوعی را با افراد زیر در میان بگذارد:

1)      کسانی که سبیلشان از بناگوش در رفته و می‌گویند: «من نواده کورش کبیرم.»

2)      افرادی که معتقدند: «ما آریایی هستیم و صاحب تمدن بزرگ!»

      3)      دوستانی که مدعی‌اند ما غنی‌ترین فرهنگ تاریخ را داشته‌ایم.

      4)      عزیزانی که عامل تخریب تمدن درخشان ایرانی را حمله اسکندر و اعراب و مغول و افاغنه می‌دانند.

      5)      آنها که به مشاهیر ایرانی افتخار می‌کنند و مصادره شخصیتشان به نفع اجانب را به هیچ وجه برنمی‌تابند.

      6)     و در کل٬ ناسیونالیست‌هایی که از خواندن «نادر پسر شمشیر» لذت می‌برند و با نگاه کردن به سفرنامه‌های شاهان قاجار٬ عرق شرم بر جبین می‌دوانند.
 

هموطنان!

آیا اینکه از صلب کورش باشید (و از نتایج ازدواج یک خواهر و برادر!)؛یا از نوادگان ناصرالدین شاه٬ افتخار یا ذلت است؟! وقتی پسر نوح با بدان می‌نشیند و خاندان نبوتش بر باد می‌رود٬ دیگر چه جایی برای بررسی این مسئله باقی خواهد ماند؟!

بزرگی تمدن را با چه معیاری می‌سنجید؟... میزان کشورگشایی و شکوه کاخ‌های مجلل؟!... یا کیفیت زندگی عوام؟!

بازتاب درخشش فرهنگ را در چه آیینه‌ای به نظاره می‌نشینید؟... رفتار شاهان در زیر سایه تندیس میترا؟!... یا تعامل مردم در کوچه و بازارها؟!

آن تمدن و فرهنگی که با نسیم هجوم بیگانگان بر باد رود٬ از بید هم سست‌تر است! چرا که اگر در متن جامعه جاری بود٬ هرگز تخریب نمی‌شد و نه تنها از خطر نابودی مصون می‌ماند٬ بلکه مهاجمان را نیز به کیش خود راغب می‌نمود! مطمئناً مورخانی که سختی خروج از قصرها را به تن راه نداده باشند٬ شرح سروری صاحبان قلمشان را حدیث عشق می‌نامند.

عزیزان!

به چه می‌نازید؟... به حکومت هخامنشیان؟!... حکومتی که بنیانش بر پایه خواست و منویات یک شخص بود؟! اگر در آسمان تاریخ ایران٬ ستاره‌ای همچون کورش می‌درخشد٬ نمی‌توان نتیجه گرفت که تمامی ارکان مدنی آن تمدن عادلانه بوده! یک دیکتاتور هم می‌تواند معمار دورانی با شکوه باشد. چون نقص حکومت دیکتاتوری در نوع شخصیت فرد خودکامه نیست؛ بلکه نفس خودکامگی٬ فقط آبستن بی‌عدالتی است و بس. و مشکل اصلی یعنی همین! پس انسانی که در رأس این نوع از حاکمیت قرار دارد نیز می‌تواند عادل باشد و پارادوکسی در اینجا وجود ندارد. اما حوادث تاریخ به ما یاد داده که هم ردیفی این دو مقوله را مفهومی پارادوکسیکال بدانیم. بهترین مبیّن مدعای این حقیر٬ شرح منظوم شاهنامه فردوسی از حکومت پیشدادیان است که نمایش دهنده استعداد دیکتاتور برای رفتار عادلانه یا ناعادلانه می‌باشد. حتی در طول دوران حکومت یک نفر از این خودکامگان٬ یعنی جمشید٬ هم شاهد داد هستیم و هم بیداد.

در زمینه افتخار به مشاهیر ایرانی هم باید عرض کنم که نوشداروییم و بعد از مرگ آنها آمدیم. شرح رفتار اجداد بافرهنگمان در تعامل با بسیاری از آنها خواندنی است. من فقط می‌توانم به حسن انتخابمان تبریک بگویم که نماد بیابان‌های پر از خار را٬ تک گل تنهایی می‌دانیم که بر فراز تپه‌ای روییده!

دوستان وطن پرست!

آریایی بودن افتخار نیست. بلکه تنها پیش زمینه‌ای است برای فوران نژادپرستی‌ای دیگر! و اینگونه ناسیونالیسم شاخه‌ای می‌شود از راسیسم.

انسانیت و مهر انسان‌ها هنوز در مرزهای سیاسی سردمدارانشان زندانی شده و چنین افکاری٬ چماقی شده در دست زورمداران. گاه به اسم ملیت شعور انسانی را لگدمال می‌کنند و گاه به اسم مذهب. و این مرزها:

دیواری می‌سازد بین من و تو٬ تا قلعه‌ای شود برای بقای مستبدان!

امضا : میخو

+ تاريخ دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ساعت 8:18 نويسنده میخو |

شب بود. پنجه‌های تاریکی٬ همچون خنجر در دل روشنی فرو رفته و ... خوب؛ وقتی شب باشد٬ همه جا تاریک می‌شود دیگر. مگر قرار بود روشن شود؟ بگذریم. میخو هیچ استعدادی در خلق جلوه‌های مشعشع ادبی ندارد. برسیم به همان سبک چلاق و لنگ خودمان تا چند مورد را متذکر شوم.

الف) بالاخره حواسپرتی آقایان کار دستمان داد. هزار بار به آقای وزیر امور خارجه سفارش دادیم که در سفر  به نیویورک٬ هوای رییس جمهور منتخب ما را داشته باش. آن بنده خدا که نمی‌تواند دست تنها همه چیز را درست کند. آخر خوش انصاف! یک سر و چند سودا؟! حتماً باید می‌گذاشتید به این شکل آبرویمان برود؟ هرچند ممکن است بسیاری از هموطنان ما و حتی تعدادی از سران کشورها که در سالن اجلاس سازمان ملل حاضر بودند٬ متوجه اشتباه رخ داده نشده باشند؛ ولی میخو که متوجه شد. بله...! میخو متوجه شد که آقای رییس جمهور حواسش نبوده و با عوض شدن چند ورق کاغذ٬ به اشتباه همان متن سخنرانی مربوط به سال گذشته را دوباره قرائت نموده...! وگرنه من خودم اطلاع داشتم که متن امسال حاوی چند کلمه درباره حوادث اخیر ایران بوده...!!!

ب) اخیراً گیرنده تصویری منزل را روشن می‌کردم که دقیقاً قبل از زدن دکمه کانال ویدئو برای دیدن اخبار٬ متوجه پخش تصاویری شدم٬ بس عجیب! چیزی شبیه به آنچه در عکس بالا می‌بینید. نکته حیرت انگیز این بود که معمولاً سه نفر از افراد بالا را تنها زمانی می‌دیدیم که دکمه ویدئوی تلویزیون زده شود. اگر هم یک شب مهمان خانه حاج عزت‌الله بودیم و مجبور به دیدن سیمای ایشان٬ این بندگان خدا و دوستانشان را در پیژامه و لباس زیر به نظاره می‌نشستیم. پس به میخو حق بدهید که دیدن چنین اشخاصی قبل از زدن دکمه ویدئو و آن هم در کت و شلوار٬ پدیده شگفت انگیزی محسوب می‌شود. پدیده‌ای که بعداً فهمیدم نامش «میزگرد» است. و نشستیم به تماشایش...

یکی از این دوستان لکنت زبان شدیدی داشت. دلم سوخت! چند بار منتظر بودم که آقای مجری از او بپرسد چه بلایی بر سر زبانش آمده؛ بلکه ما بفهمیم! ولی پیش خودم فکر کردم که لابد مادرزادی است.

خلاصه... سرتان را درد نمی‌آورم. پیام اصلی میزگرد این بود که از این به بعد علی پروین به عنوان لیدر تیم استقلال تهران در ورزشگاه آزادی٬ ایفای نقش خواهد نمود! میخو به عنوان بیننده‌ای که زلزله ناشی از این میزگرد٬ او را از خواب زمستانی بیدار کرده و به حقیقت رسانده٬ متن زیر را می‌نگارد:

اینجانب٬ میخو   دخو زاده٬ در کمال صحت و سلامت عقل اعلام می‌دارم که هر آنچه قبلاً در این وبلاگ نوشته‌ام٬ تلقینات پوچ بیگانگان و از جمله شخص ماکس وبر بوده و فاقد ارزش ساختاری می‌باشد. (ولی به خدا با یورگن هابرماس دیدار نکرده‌ام!) حتی همین مطلب پایینی را بیخود کرده‌ام که نوشته ام! همچنین بنده آماده حضور در یک میزگرد تحلیلی در این زمینه می‌باشم. فقط لطفاً نام برنامه را بگذارید:

«تحلیل نظری چرند و پرند در خانه حاج عزت‌الله»

امضا : میخو

+ تاريخ پنجشنبه دوم مهر ۱۳۸۸ساعت 5:21 نويسنده میخو |