حكايت صادقه خودم كردم كه لعنت بر خودم باد!


تازه فهميدم چه غلطی كرده بودم. نقل، نقل دوران تحصيل است. شر و شور بازی‌های مدرسه را می‌گويم. آقای ناظم! چه كشيدی از دست من! شايد تو يادت نباشد؛ ولی من هرگز از ياد نمی‌برم آن بدی‌های هر روزه را كه بر سرت آوردم. چند جفا از هزاران می‌گويم و طلب بخشايش دارم.

آقای ناظم!

يادت می‌آيد معلم حساب و هندسه را؟ همان كه نابغه بود! به ياد داری يك روز مرا به دست تو سپرد كه فلكم كنی؟ تو می‌زدی و من لعنت می‌فرستادم. لعنت‌ها به خودم برگردد الهی! بهانه‌جويی‌های بی‌دليل من پايان نداشت. معلم بيچاره يك جای معادلاتش دو را ضرب در دو كرده و پنج آورده بود كه من پيچيدم به همان جای كار و می‌گفتم اشتباه است. اما نمی‌فهميدم اگر حاصل آن قسمت چهار می‌آمد، جواب نهايی معادله غلط می‌شد! تو می‌گفتی و نمی‌فهميدم! حالا پس از سال‌ها دانستم كه اگر آن مسأله را از آخر به اول حل می‌كردم، هيچ مشكلی وجود نداشت و دو ضرب در دو، پنج می‌شد. پشيمانم مثل...

آقای ناظم!

به ياد داری جنجال آن روز مدرسه را كه اصغر خسروی به راه انداخته بود؟! و آخر كار چوبش را من خوردم! بچه‌ها را گرفته بود به باد كتك كه نشان دهد زورش از همه بيشتر است. تو هم ايستادی و درست در زمانی كه نوبت كتك خوردن من بود، جلو پريدی و مچم را گرفتی. آن روز وقتی فلكم می‌كردی، داد می‌زدم كه ای ناظم ترسو! تو از اصغر و پدرش می‌ترسی! می‌دانی كه از آنها چوب می‌خوری و می‌خواهی عقده دلت را سر من خالی كنی! ... اما افسوس! افسوس كه به عقل ناقصم نمی‌رسيد كه اگر دور و بر اصغر نمی‌گشتم، آن بلا بر سرم نمی‌آمد. هرچند كه اندازه شعاع «دور و بر اصغر» خيلی زياد بود. تو مرا تنبيه می‌كردی كه بفهمم نبايد زياد به اصغر نزديك شوم و من قدر اين خيرخواهی تو را ندانستم. اشتباه كردم. پشيمانم مثل...

آقای ناظم!

روز آخر مدرسه كه تو كارنامه را دست والدينمان می‌دادی، برای من شر درست شد. پدر خدا بيامرزم سواد درست و حسابی نداشت و همين شده بود مايه گرفتاری. از تمام علايم نوشتاری دنيا فقط صفر و بيست را می‌توانست بخواند. نمی‌دانم چرا كارنامه خسروی را دستش داده بودی كه همه چيزش صفر بود به جز نمره انضباط. آن هم دست جنابعالی بود كه بيست شد. راست گفته اند كه عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد. چون بعداً فهميدم از صدقه سر اين تعويض كارنامه‌ها، نمره انضباط صفر مرا بيست كرده بوديد كه پدر اصغر خسروی ناراحت نشود. يادم نمی‌رود كه دست پدرم سنگين بود و آن روز زير فشارش شما را نفرين می‌كردم.

 البته هنوز پس از سال‌ها متوجه نشده‌ام كه مشكل كار از كجا بود؛ ولی مطمئنم كه مثل بقيه موارد، اشتباه از من بوده و در تمام طول اين مدت فكرم به بيراهه می‌رفته. و حالا چيز گنده‌ای مسيرش را عوض كرده. به خاطر همه چيز پشيمانم. پشيمانم مثل...

آقای ناظم!

خمير مايه دكان شيشه گر سنگ است.

موم می‌شوم!

امضا : میخو
+ تاريخ جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۸۸ساعت 17:12 نويسنده میخو |