به خدا درمانده‌ام از این همه تلخی!

زهری را که خوراک هر روز مغزهای خسته‌مان شده، به جان می‌خریم و امید داریم که قرعه به ناممان افتد و قربانی شبی از شبهای ضحاک باشیم و مغزی مسموم به حلق مارها فرو کنیم. ولی انگار این مغزهای سمی قوت جان اژدها شده!

تا به کجا؟!

تا به کی باید در کوچه و پس کوچه‌های دور تسلسل تاریخ سرگردان بمانیم و به امید روزهای نشئگی گذشته، تریاق بی‌اثر هزاران ساله را ببلعیم و دود کنیم؟

به جان آمده‌ام از این همه دشمنی!

بوی نم و نا گرفته زندگی پر دردمان. هر کس بر طبل خویش می‌کوبد و انگار هدفی ندارد جز محو این همه صدای استغاثه. کودکان کودکی خویش از یاد برده‌ و تمرین بزرگی می‌کنند که گرگ بودن را تجربه کرده باشند. و بزرگان به یاد رؤیای کودکی خویش بزرگی می‌کنند. خلعتشان را در حوضچه خون تطهیر می‌کنند. دیگر چشمانمان به سرخی خو گرفته و گونه‌ها به همین نشان است که رنگ گرفته‌اند.

سبزه سفره هفت سین سرد سال جدیدمان معنای دیگری می‌دهد. من نمی‌گویم؛ حرف دیگران است... عادت کرده‌ایم به چیزی که سال‌هاست مثل خوره به جانمان افتاده و امانمان را بریده. «شک» را می‌گویم! از کجا معلوم سبزه غاصب نباشد؟! هر سال بر سفره آغاز می‌نشانیمش و تا به پایان، سرخی و سیاهی برداشت می‌کنیم! دل می‌گوید سین اول و دوم، سیاه و سرخ است و عقل می‌پذیرد. من عقل و دلم را باور خواهم کرد تا حرف دیگران را. این دور زمان است که ساز ناکوک جنگ را علیه ما می‌نوازد. سبز می‌کاریم و تاریکی تحویل می‌گیریم!

ای زمانه؛

از حالا تیرگی می‌کارم. به امید آنکه شرم کنی و سبزی و خرمی تحویلمان دهی. و یا اگر شرم در وجودت مرده، ساز جنگ همیشگی‌ات به کارمان آید و جدال با سیاهی ما، سبزت کند.

امروز قلبم می‌خواست تخم سبزه بکارد. تشویقش کردم و گفتم خوشا به حال آن سبزه‌ای که تو می‌کاری.

اما عقلم می‌گوید اینجا چیزی بکارم که امسال همه ذائقه و وجودمان را در اختیار گرفته بود.

 

اینجا سرخی خون را ثبت می‌کنم!

امضا : میخو

+ تاريخ دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 16:24 نويسنده میخو |

آدم بدی نیست!

این کاسب سر کوچه را می‌گویم. سنش از میانه گذشته. مدتی پیش سؤالی پرسید و مرا سخت به فکر فرو برد.

می‌گفت سی و یک سال پیش، رای «نه» به صندوق جمهوری اسلامی انداخته و هنوز هم پشیمان نیست. هر چه گفتم: «آخر پدر جان! شما دیگر چرا؟! ما باید از برکات این پیروزی بهره ببریم!»، تأکید می‌کرد من جوانم و نمی‌فهمم!

آقای بقال سر کوچه می‌گوید: «مگر شما نمی‌گویید مملکت دموکراسی است و حق رأی آزاد؟!‍ پس چرا من که جزء آن یک و هشت دهم درصد مخالف نظام هستم، نمی‌توانم از ایده‌ام دفاع کنم؟! چرا اگر ماهیتم را اعلام کنم، جوابم حکم اعدام و حبس است؟! مگر من جزء ملت ایران نیستم؟! یعنی رأی آن نود و هشت و دو دهم درصد، مهر تأیید بر حکم اعدام من و هم فکرانم بوده؟! مگر اصل بیست و سوم همین قانون اساسی شما نمی‌گوید تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد؟ پس چرا مخالفت با نظام از بزرگترین جرایم محسوب می‌شود؟! چرا اگر با استفاده از مبانی نظری و تئوری عقیده متفاوت خود را عنوان کنم، بنده را به براندازی نرم متهم می‌کنند؟! تو بگو من چه کنم میخو جان!»

راستش را بخواهید، جوابی نداشتم. کمی مکث کردم و گفتم اجازه بفرمایید با دوستانم مشورت کنم تا بلکه بتوانم پاسخ شما را از دل گفتارشان استخراج نمایم.

ضمناً با عرض سلام و خسته نباشید خدمت برادران «سرباز گمنام»، تقاضا دارم در این دنیای بزرگ مجازی به دنبال اسم و رسم میخو و خانه و کاشانه‌اش نگردند که بخواهند بقال سر کوچه را پیدا کنند و دمار از روزگارش درآورند! چون ایشان به بنده اعتماد کردند و این حقیر نیز اطمینان خاطرشان را بابت عدم بروز هرگونه مشکلی تأمین نمودم.

حالا از شما دوستان و خوانندگان عزیز می‌پرسم.

دوستان من؛

عزیزان من؛

خانم‌ها؛

آقایان؛

آهای! ایها الناس!!!

بقال عزیز سر کوچه چه کند؟!

امضا : میخو

+ تاريخ سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 1:12 نويسنده میخو |