تبليغاتX
چرند و پرند

امروز دوباره هوس کردم قدری به پای عالم امکان پیچیده و قلقلکی دهم به دست عاجز خویش این فرش از عرش رانده را.

بپیچم به پای جد و جده بزرگ اینبار... آدم و حوا. حکایتشان را چگونه و با چه زبانی سینه به سینه نقل کرده‌اند، نمی‌دانم. در ذهن دنبال موجودی گشتم که علاوه بر قدرت رویت آدم و حوا، قادر به دیدن فرشتگان بر خاک افتاده در پیشگاه انسان پر جلال و جبروت بوده و گوشه چشمی نیز به جنیان داشته باشد که همانا «...فسجدوا الا ابلیس کان من الجن...». سپس دیدم این خود به تنهایی کافی نیست و وقتی نقل رب جل و اعلی ورد زبان هر پیر و برنا شده، شاهد عینی ما توان ادراک آنچه از نور حق تابیده را نیز داشته است.

اگر از کاشف عنصر «دَدْمَدْندَمَنِشانه» بگذریم، هیچ شاهد عینی زنده دیگری از جنس خاک نمی‌یابیم که زبان به شرح آن عرصه سخت بگشاید. یکی می‌ماند خود پروردگار که البته در وحی بسته شده و دست بشر کوتاه است. دیگری فرشتگان سر به راه عالم بالا هستند که جز ره عبادت هیچ نمی‌پویند و وقتی کاری جز این از محضرشان بخواهید، نگاهی به یکدیگر انداخته و خواهند گفت این که عبادت نیست تا به آن مشغول شویم! حدیث نر و دوشیدن می‌شود. و اما شیطان... تنها ناظر رند و رانده و زنده ماجرا که هم ید طولایی در فریب و فریب‌کاری دارد و هم در عبادت و بندگی. زبانش به آرایه‌ ایهام می‌چرخد و تلمیح آلوده به استعاره به خورد مغز‌ خسته بشر می‌دهد و از زیر و بم کلامش می‌توان بوی ابهام و توطئه را استشمام نمود. لذا عطای این عنصر نامطلوب را به لقای آتشین و مجهولش می‌بخشیم. پس با این همه، نبش قبر این داستان کار مهملی به نظر می‌رسد.

حالا با این مقدمه به سراغ یک سری خودزنی‌های زنانه می‌رویم. از همان‌ها که وقتی به مرحله خودکشی رسید، فمینیسم زاییده می‌شود. معنای فمینیسم را نیز برای آن دسته از دوستان نا آشنا با ایسم‌ها تشریح می‌کنم:

«جنبش احقاق حقوق انسان از راه تفکیک انسانیت به دو قلم کالای «زن» و «مرد» به لف و نشر معکوس سیب‌زمینی و پیاز؛ و سپس جدا نمودن پیازها.»

مطالبات این عزیزان همانگونه که خود بر طبل جدایی می‌کوبند، یا باید از مرد باشد و یا از زن. اگر از مرد، که کار بیهوده‌ای به نظر می‌رسد مطالبه داشتن از کسی که دشمن می‌پنداری. و اگر زن، مثل این است که گلوی خویش را بفشاری و بگویی اعتراف کن! بگذریم.

عزیزی که در اثر القاء این شبهه، شائبه پیاز بودن را بر خود مسلط می‌دید، به شدت گلایه فرمود از داستان آدم و حوا که چرا چوب خورده شده از ناحیه سیب را به گردن حوا انداخته‌اند! و سپس شرح مبسوطی بیان فرمود از ریشه این ظلم همیشه پایدار که در داستان نخستین نیز مشهود است. ضمن تبریک به قدرت ماورائی ارائه تئوری توطئه از سوی این بزرگواران که متأسفانه اغلب دامنگیر نسوان شده و عموماً هر سلامی را سلام گرگ و هر نگاهی را طماع تعبیر می‌کنند، پرسشی را مطرح می‌کنم.

از پرورش این تمایز خودساخته چه حاصل؟

فرض بر اینکه بیش و بیشتر پا بر پاشنه افتراق سیب‌زمینی و پیاز فشردیم و کار را به داستانی کشیدیم که جستجوی امروزمان برای یافتن یک راوی زنده و قابل دسترسی از آن بی‌نتیجه ماند... و بر فرض نقلی را برگزیدیم که سوز شعله شهید نمایی ما را به افلاک رسانید. از این چه حاصل بانو؟ مطمئن باش حاصلی ندارد جز اینکه مرا در ظرف سیب‌زمینی و تو را در ظرف پیاز‌ها بگذارند و این هر دو را در تاریک‌خانه...

تا جوانه نزنیم


امضا : میخو

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:45 نويسنده میخو |

در سال جدید دلبرکی پیدا کردم که دلم را برد با خودش به اعماق هر آنچه قلب را تسخیر می‌کند. دلبرکم نه زلفی داشت که رقصش در باد اسیرم کند و نه آوایی که صوتش مستم و نه چشمان درخشانی که برقش خیره‌ام. او هرچه داشت در نداشته‌هایش بود.

در یک جاده بسیار زیبای کوهستانی و مشرف به دریا پیدایش کردم. جاده‌ای که جولانگاه ویلاهای اتو کشیده‌های پایتخت نشین شده بود و بومیان حریص بر وجب به وجب خاکش چوب حراج می‌کوبیدند.

دلبرکم دخترکی شده هفت یا هشت ساله که قامتش زیر بار یک گونی سنگین کاملا خمیده بود. دختری با روپوش کارگری و چکمه‌های رنگ و رو رفته که در مسیر پر شیب جاده به سختی قدم از قدم برمی‌داشت. او هم مثل من صلاح دانسته بود سکوت کند. سکوتی که ابلهان صدایش را نمی‌شنوند و سرمست‌شان می‌کند تا آواز عدالت سر دهند.

دلبرکم

پشتت را پیشخدمتی به کدام خریدار زمین پدری‌ات خمیده کرده؟ دلت خوش باشد که با این فریاد عدالتخواهی قیل و قال پرستان، همیشه یک نفر هست که خودش را موظف می‌کند به زندگی حداقل هم سطح با تو!

دلبرکم

پشت همه ما خمیده است. عیار ما را نیز با سکه‌های اطرافمان می‌سنجند و پیمانه‌های خالی ما حتی نگاه عزیزترین اطرافیانمان را سنگین و کلامشان را سرد می‌کند و انسانیت و اخلاق و معرفت و کشک، آنچنان مهم نبوده و نیست انگار.

دلبرک خمیده‌ام

من و تو باید خوشحال باشیم که دندان گرگ بودنمان زیاد تیز نشده. اطمینان داشته باش اگر سکه‌های زر در دستان تو بود، حالا کمر دخترکان نونهال دیگری زیر بار خواسته‌هایت خم می‌شد. پس نباید زیاد به اربابان سخت گرفت که ناخواسته دندان طمعشان تیز و تیزتر می‌شود.

نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش این است

بیا و تو هم مثل من عادت کن به رسم این بازی ساده و احمقانه که زیاد هم سخت نیست و کم‌کم یاد می‌گیری زیر و بمش را. در طول بازی زیاد احساساتی نشو که فریب طراح است. احساس اسیرت می‌کند تا کمرت همیشه خمیده باقی بماند و سر راست نکنی به دیدن راه فرار از چنگال رقیبان. و فراموش نکن روی آزادی احساساتمان قیمت می‌گذارند تا اگر توان پرداخت فدیه‌اش را نداشتیم، کمرمان بشکند!

دلبرکم

همه ترانه‌ها دروغ بود.

 

دلبرکم چیزی نگو

امضا : میخو

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 17:10 نويسنده میخو |

تجدید چرخه فصول و انگ نوروز و سال نو بر این دایره نامتناهی را بار دیگر... تنها به نظاره نشسته‌ایم. رسمی شده این گله و شکایت از سالی که می‌گذرد به تلخی و امید و امید و امید به سالی که خواهد آمد و در انتها، سال تلخش خواهیم ‌نامید!

این روزها امید حتی در زندان شاوشنگ هم مرده. امیدی را که سه بار نوشتم و به نظرم تسکین دهنده آمد و درخور احترام و شایسته غرق شدن در عمق هر حرفش. از الف آزادی و میم معرفت گرفته تا ی برای یافتن دروازه خوشبختی. اما با دال که نماینده دیواری بلند بر این مسیر است چه باید کرد؟

دستم را برای طنز نگاشتن روی کاغذ می‌گذارم و خودش می‌لغزد و می‌لغزد... و وقتی بازمی‌گردم تا بخوانم، علاوه بر کلمات دردناک، قطره‌های چکیده بر کاغذ نیز خبر از حال و روزمان می‌دهد.

سکوت کنم؟

همه می‌خواهند سکوت کنیم. یاد گرفته‌ایم مؤدب باشیم و افتخار کنیم به این راه و رسم و منش انسانی.

دروغ گفتند؟

اشکالی ندارد. سکوت کن تا خجالت بکشند.

جبر می‌کنند؟

اشکالی ندارد. مجبور باش سکوت کنی تا شرم کنند.

می‌کشند؟

اشکالی ندارد. در سکوت کشته شو تا مجسمه‌ات را در میادین و اگر نشد در حافظه‌های ضعیف انسان‌ها بسازند.

کنار مردکی نشستم در جایی که مجبورم کرده بودند تا بنشینم و در سکوت انتظار بکشم. می‌گفت مردم بسیار باهوشی داریم.

گفتم مطمئنی جناب؟

گفت بله؛ شک نکن لطفا! البته عده‌ای بی فرهنگ و کند ذهن پیدا می‌شوند به ندرت... ولی در کل بسیار باهوش و خلاقیم.

گفتم پس چرا با این هوش سرشار قله‌های دنیا را فتح نمی‌کنیم؟

گفت مگر نمی‌دانی کوروش فتح کرده بود؟ مگر نمی‌دانی این سال‌ها هم نوید ابر قدرت بودنمان به گوش می‌رسد؟

گفتم واقعا؟

قبل از اینکه جوابم را بدهد یک نفر با صدای بلند داد زد: «پراید نقره‌ای مال کیه؟ این پراید که وسط کوچه پارک کرده راه همه رو بسته مال کیه؟» اول همه سکوت کردند و چند لحظه بعد همین مردک کنار دستم آرام بلند شد و گفت مال من.

بنده فعلا صلاح می‌دانم نوشتن را ادامه ندهم و...

 

سکوت کنم

امضا : میخو

+ تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 16:57 نويسنده میخو |

خواستم زبان در دهان بگیرم و سکوت را زمزمه کنم؛ اما افسوس که شیپور دروغ مشغول کر کردن گوش‌ها شده و زور نمرود و زر قارون و تزویر معاویه، همه و همه کمر به قتل شعور بسته‌اند و قربانی این مهلکه سخت من و تو شده‌ایم که سکوت‌مان را رضایت و خروش‌مان را حمایت نمایش می‌دهند.

فریاد بی‌صدا می‌زنم و می‌دانم این صوت جان خراش، جان خودم را می‌گیرد.

نه من در بازی طلا و جواهرات و ارز و سکه و این طیف لاطائلات و اسباب بازی‌های کودکان نو کیسه اقتصادی فرو رفته‌ام و نه خوشبختانه پدر و پدربزرگ بنده. اما این دوگانگی شدید عرصه رسمی حکومت و رفتار اجتماعی مردم تیشه‌ای شده و هدفش ریشه ما. بانک مرکزی حاکمان قیمت‌ها را طوری می‌نویسد که در افق چشم‌انداز بیست ساله تبیین شده بود و مطلوب آرمانی نظام است. اما مردم بهای کاملا نزدیک به دو برابر را تجربه می‌کنند.

امروز دوشنبه، سوم بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و نود هجری(از مکه به مدینه) شمسی

قیمت دلار آمریکا در بازار ایران: 2060 تومان

قیمت دلار استکبار جهانی در بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران: 11328 ریال (البته فروخته نمی‌شود.)

ببینید که علاوه بر تفاوت عناوین و قیمت‌ها، حتی واحد پول حکومت و ملت ما متفاوت است!

دیگر بیشتر نمی‌نویسم که فایده ندارد و مشت نمونه‌ای از خروار است. واقعا از این اوضاع...

خسته شدم

امضا : میخو

+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 14:41 نويسنده میخو |

همنشینی چند عبارت ساده، ذهن مورد هجمه قرار گرفته و جهان سومی این حقیر را به تکاپو و کنکاش وادار نمود که در ادامه آنها را با شما دوستان عزیز در میان خواهم گذاشت.

انقلاب مردم مصر - حمایت مردم از بشار اسد - مردم مظلوم بحرین - گروه های تروریستی سوریه - ملت جان بر کف یمن - فتنه گران - انقلابیون عربستان - سران فتنه - جنبش 99 درصدی - خواص بی‌بصیرت - معترضان انگلیسی - براندازندگان نرم - ارتش انقلابی لیبی - مردم ناراضی اروپا - بر هم زنندگان نظم عمومی - تظاهرات میلیونی مردم بحرین (فکر کنم کلا یک میلیون نفر هم جمعیت ندارد!) - تفنگ‌های آب‌پاش برانداز - اغتشاشگران مسلح سوری - بحران اقتصادی اروپا - جهاد اقتصادی - اشغال وال استریت - هدفمند سازی یارانه‌ها - سازمان ملل متحد - مجلس شورای اسلامی - دیکتاتور لیبی - [...] - مشکل بیکاری در یونان - ایجاد دو میلیون شغل و ...

شاید فقط یک جهان سومی نتواند این ترکیب را تحلیل کند. مثل آقای جوان‌فکر بی ادب... یاد بن‌لادن افتادم و سرمایه‌ای که آمریکای جنایتکار بر سرش ریخته بود تا شکل بگیرد! بگذریم... یک واژه یادم رفته بود:


جریان انحرافی

امضا : میخو

+ تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 17:49 نويسنده میخو |

برای لحظاتی و به صورت کاملا اتفاقی چشممان به رسانه ضرغام بچه افتاد و دیدیم عده‌ای آدم مشغول وزنه‌برداری هستند و زیرشان انگ رقابت‌های جهانی وزنه‌برداری پاریس را چسبانده‌اند و یک نفر خیلی گنده‌تر از ابعاد متعارف انسان، آن وسط مشغول چرخاندن تسبیحی مزین به نقش «چشم زخم» دور انگشت مبارک است. خلاصه کاربرد رمل و اسطرلاب را در میانه آن کارزار کشف نکردم. حالا به این بخش از تصاویر پخش شده در رسانه ضرغام کاری ندارم؛ بلکه به آن جای دیگرش کار دارم که دو نفر ایرانی قهرمان قهرمانان شدند و قرار شد روی سکوی قهرمان قهرمانانی بروند و سرود ملی-مذهبی کشور عزیزمان طنین بزند در آن بین. و ضرغام سر از پا نمی‌شناخت که تا لحظاتی دیگر پرچم اسلام در بلاد کفر برافراشته خواهد شد. اما ناگهان تصاویر ارسالی دچار جنگ نرم شد و عیان گردید فرانسوی‌ها از ماده ممنوعه «زن» در مراسم اعطای مدال استفاده کرده‌اند. همین بود که ضرغام و رفقا مبتلا به سردرگمی و دستپاچگی شده و به پخش تصاویر بی‌ربط پرداختند.

مدتی پیش فیلم مستندی از عباس کیارستمی دیده بودم به نام «کلوز آپ» که در آن از عوام‌الناس معنای این عبارت پرسیده می‌شد. یک نفر معلوم‌ الحال با اعتماد به نفس کامل در پاسخ به این پرسش گفت: «کلوز آپ به اون آبی گفته می‌شه که راکد مونده و خیلی گندیده شده». وقتی تلویزیون ضرغام بچه تنها نمای بسته یا همان کلوز آپ چهره وزنه‌برداران را نمایش می‌داد تا خدای نکرده از انتشار تصاویر اطراف، اسلام و مسلمین به خطر نیافتند، فهمیدم معنای واقعی کلوز آپ را همان مرد عامی درک کرده بود. اینبار از کلوز آپ‌ها دچار اشمئزاز شدیم!

همه این گنداب‌ها یک طرف، پیامی که باید طور دیگری می‌شنیدیم و نشنیدیم، طرف دیگر. پیامی بدین مضمون:

بسم الله الرحمن الرحیم

باور کنید اصلا صحنه را ندیدم!

[...]                                          

امضا : میخو

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 15:4 نويسنده میخو |